Byun Shi-Ji · 邊時志
نقاشی که باد را بلعید
نقاش
2 / 3 · فارسی
I
گویی نقاش
سرانجام بازگشتم
سرانجام
.بازگشتم
شش سالھ بودم
کھ این جزیره را
.ترک کردم
،بھ اوساکا
،بھ توکیو
و سپس
.بھ سئول
از آن روز
چھل سال
.گذشتھ بود
گفتند
آدمیان می
ام
.موفق شده
در ژاپن
ای بزرگ
جایزه
.گرفتم
در جھان ھنرِ سئول
نامی
.یافتم
در دانشگاه
بھ دانشجویان
.درس دادم
کردم
گمان می
ھا
ی این
ھمھ
.راه است
،اما روزی
ناگھان کھ
بھ یکی از تابلوھایم
،نگاه کردم
.فھمیدم
من
در آن تابلو
.نبودم
در آن
.ردّ استادم بود
در آن
ی زمانھ بود
.سلیقھ
در آن
.فنِ غرب بود
اما من
.آنجا نبودم
آن شب
مدتی دراز
.نتوانستم بخوابم
بیرون پنجره
ھای سئول
چراغ
.جریان داشتند
و جایی
ھا
پشت آن چراغ
گمان کردم
صدای باد را
شنوم
.می
،بادِ روزی دور بود
بادِ روزی
کھ بر پشت مادرم
این جزیره را
.ترک کردم
بارھایم را
.بستم
آدمیان کوشیدند
.بازم دارند
ی دور«
در آن جزیره
»چھ خواھی کرد؟
توانستم
نمی
.پاسخ دھم
تنھا یک چیز
دانستم
.می
من نبودم
کھ بھ آنجا
رفتم
.می
چیزی
خواند
.مرا می
وقتی از ھواپیما
پایین آمدم
و برای نخستین بار
دوباره آن باد را
،پذیرفتم
.فھمیدم
باد
.نرم نبود
سخت
،بھ من کوبید
گویی
شناخت
.مرا نمی
لباسم را
از نمک
.پر کرد
،وقتی برگشتم
دو بار
ام زد
.بر شانھ
،با این ھمھ
آن لمسِ خشن
.بیگانھ نبود
ھمان بادی بود
ام را
کھ کودکی
بر پشت مادرم
.در آن پذیرفتھ بودم
آزمون نخست را
نخست با تنم
.فھمیدم
،راستش
من ھرگز
.نرفتھ بودم
،فقط زمانی بسیار دراز
،بسیار بسیار دراز
در راهِ بازگشت
.بودم
II
گویی نقاش
ھایم خالی بود
دست
ھایم
دست
.خالی بود
در سال نخست
پس از بازگشتم
ھیچ چیز
نتوانستم
.نقاشی کنم
کارگاه را
.مرتب کردم
ھا را
بوم
.برپا کردم
ھا را
رنگ
.گشودم
مو را
قلم
،بھ دست گرفتم
اما دستم
.حرکت نکرد
دانستم
نمی
.چھ باید بکشم
فنونی کھ
در توکیو
،آموختھ بودم
در این جزیره
جان
سخت و بی
.شدند
مناظری کھ
در سئول
،کشیده بودم
اینجا
.وجود نداشتند
،ھرچھ داشتم
در این مکان
مصرف شد
.بی
.شرمنده بودم
انسانی
کھ چھل سال
،نقاشی کرده بود
پیشِ بومی خالی
چون کودکی
.ایستاده بود
درِ کارگاه را
بستم
و بھ مزرعھ
.رفتم
نھ برای آنکھ
.چیزی ببینم
خواستم
فقط می
.آنجا باشم
بر خاک
.این جزیره
در باد
.این جزیره
آمد
خورشید برمی
رفت
.و فرو می
علف
جنبید
.می
اسب کوچک جِجو
از کنارم
گذشت
.می
ھیچ کاری
.نکردم
فقط
.نگاه کردم
روزی
مویم
قلم
مدتی دراز
ایستاد
ای کوتاه
پیشِ خانھ
.با سقف کاھگلی
خانھ کوچک بود
.و خاموش
،پیش از شکل
حالت
.پدیدار شد
در برابر آن خانھ
آرام
آرام
آموختم
کھ تابلو
.نباید شتاب کند
چنین
.یک سال گذشت
شاید آدمیان گمان کردند
نقاشی را
ام
.رھا کرده
گاھی
خودم نیز
پنداشتم
.چنین می
،اما اکنون
نگرم
،وقتی بازمی
فھمم
:می
آن سال
ترین سال بود
.مھم
بھ یک سال نیاز داشتم
تا ھر آنچھ
در دست داشتم
.رھا کنم
بھ یک سال نیاز داشتم
تا انسانی شوم
ھایی خالی
.با دست
فقط ھنگامی کھ
اند
ھا خالی
،دست
تواند
فودو می
چیزِ خود را
ھا بگذارد
.در آن
آن زمان
ھنوز این را
دانستم
.نمی
فقط
.انتظار کشیدم
III
گویی نقاش
رنگِ علف را دیدم
رنگِ علف را
.دیدم
پاییزِ دیرھنگام
.آن سال بود
فکر
بی
در مزرعھ
،نشستھ بودم
دستم را دراز کردم
ای
و ساقھ
از علف
.شکستم
آن را
بر کف دستم
نھادم
و زمانی بسیار دراز
.بھ آن نگاه کردم
.عجیب بود
چھل سال
،نقاشی کرده بودم
اما ھرگز
راستی
بھ
رنگِ علف را
.ندیده بودم
نامیدم
آن را سبز می
گذشتم
.و می
نامیدم
آن را برگِ خشک می
کردم
.و فراموش می
اما آن روز
ی علف
ساقھ
بر کف دستم
در ھیچ نامی
گرفت
.جای نمی
رنگی بود
کھ تمام سبزی تابستان را
.از سر گذرانده بود
رنگی بود
کھ زیر آفتاب پاییز
آرام
آرام
.خشک شده بود
رنگی بود
کھ باد
شمار بار
بی
،لمسش کرده بود
و نمک
در آن
.نشستھ بود
رنگی
ی زمان
.ساختھ
رنگی
کھ فودو
آرام
آرام
.پرش کرده بود
.ط
لا نبود
لا
ط
بیش از حد
.درخشان است
ای نبود
.قھوه
ای
قھوه
بیش از حد
.تیره است
این
.رنگِ علفِ خشک بود
نام دیگری
.نداشت
این رنگ
فقط
.ھمین رنگ بود
ساقھ را
بھ کارگاه
.بازگرداندم
شروع کردم
.بھ آمیختن رنگ
ھا بار
ده
.شکست خوردم
وقتی خاکِ زرد
افزودم
،می
رنگ
بیش از حد
شد
.سنگین می
وقتی زرد
افزودم
،می
رنگ
بیش از حد
شد
.سبک می
کوشیدم
وقتی می
ی سبزی را
خاطره
،نگھ دارم
رنگ
شد
.دروغین می
وقتی فقط خشکی را
کردم
،برجستھ می
رنگ
شد
.مرده می
روزھا
.گذشت
و ھنگامی کھ
آن رنگ
سرانجام
بر بوم
،پدیدار شد
دستم را
نگھ داشتم
و زمانی بسیار دراز
.بھ آن نگاه کردم
من
.آن را نیافریده بودم
فودو
دستم را
وام گرفتھ بود
و رنگِ خود را
.نقاشی کرده بود
آن روز
برای نخستین بار
:فھمیدم
نقاشی
کاری نیست
.کھ من انجام دھم
IV
گویی نقاش
پیشِ اسب کوچک جِجو ایستادم
پیشِ اسب کوچک
جِجو
.ایستادم
،آن روز
وقتی برای نخستین بار
آن حیوان را
،در مزرعھ دیدم
زمانی دراز
نتوانستم
.حرکت کنم
،اسب کوچکی بود
لاغر
،
با یالی
.درھم
،بزرگ نبود
ھای
چون اسب
.خشکی
درخشید
.نمی
اسب مسابقھ
.نبود
اسب کار
.ھم نبود
فقط حیوانی پیر بود
کھ با تاب آوردن
،در باد
،در باران
در آفتابِ
این جزیره
.زندگی کرده بود
او بھ من
.نگاه کرد
و من
بھ او
.نگاه کردم
گاه
آن
چیزی شگفت
.رخ داد
ی
در پشتِ خمیده
آن حیوان
پشتِ خودم را
.دیدم
اش
در گردنِ فروافتاده
گردنِ خودم را
.دیدم
در یالش
،کھ باد درھم کرده بود
موی خودم را
دیدم
پس از چھل سال
آوارگی
.و بازگشت
.شرم کردم
زمان
و ھم
شادیِ عجیبی
.حس کردم
وقتی در خشکی
کردم
،زندگی می
ھای بزرگ
خواستم اسب
می
.نقاشی کنم
ھایی
اسب
ھای درخشان
،با عضلھ
ھایی
یال
کھ در باد
کردند
،پرواز می
ھایی
اسب
.قھرمانانھ
ھایی
اسب
مانند آنچھ
نقاشان غربی
کشیدند
.می
اما در این جزیره
ھایی
چنین اسب
.نبودند
در این جزیره
اسبی بود
.کھ شبیھ من بود
کسی
.کھ دور رانده شده بود
کسی
.کھ کوچک شده بود
— و با این ھمھ
کسی
.کھ نرفتھ بود
آن روز
بھ کارگاه
بازگشتم
و برای نخستین بار
اسب کوچک جِجو را
.نقاشی کردم
بزرگش
.نکشیدم
زیبایش
.نکشیدم
گونھ کشیدم
فقط ھمان
:کھ بود
،پشتی خمیده
،گردنی فروافتاده
.یالی درھم
وقتی تابلو
تمام شد
و یک قدم
،پس رفتم
.لبخند زدم
این تابلوی
اسب کوچک جِجو
.نبود
نخستین
ی من بود
.خودنگاره
V
گویی نقاش
لاغ را پذیرفتم
ک
لاغ را
ک
.پذیرفتم
صبحی زمستانی
ای سیاه
پرنده
ی
بر پنجره
کارگاھم
.نشستھ بود
لاغی پیر بود
،ک
لاغر
،
ھایش
یکی از چشم
.کدر
وقتی پرندگان دیگر
گروھی
کشیدند
،پر می
او تنھا
ماند
.بر جای می
او را
.نراندم
فقط مستقیم
اش
بھ چھره
.نگاه کردم
گویند
آدمیان می
لاغ
ک
ی خوبی نیست
.نشانھ
،در کودکی
گفت
:مادرم می
لاغ بخواند
،اگر ک
آورد
،بدی می
و نمک
پاشید
.می
من نیز
زمانی دراز
چنین آموختھ بودم
.و باور کرده بودم
اما آن صبح
لاغی کھ
ک
بر پنجره نشستھ بود
موجودی نبود
کھ باید از او
.ترسید
فقط کسی بود
توانست
کھ نمی
.برود
کسی
ی خود
کھ از دستھ
.رانده شده بود
کسی
کھ با یک چشم
بھ جھان
کرد
.نگاه می
،و سرانجام
کسی
کھ این جزیره را
.ترک نکرده بود
او را
.شناختم
فھمیدم
در آن پرنده
چیزی ھست
کھ در من نیز
.ھست
کسی
ی جھان ھنرِ
کھ بھ حاشیھ
خشکی
.رانده شده بود
شاید کسی
،کھ با یک چشم
،با چشمی نادرست
بھ جھان
کرد
.نگاه می
— و با این ھمھ
کسی
کھ جای خود را
.ترک نکرد
از آن روز بھ بعد
ھا را
لاغ
ک
.نقاشی کردم
آدمیان
زده شدند
.شگفت
لاغ؟«
چرا ک
.زاغی ھم ھست
حواصیل سفید
».ھم ھست
توانستم
نمی
.پاسخ دھم
فقط
دانستم
.می
لاغ
ک
ی شادی نیست
.نشانھ
ی تاریکی
نشانھ
.ھم نیست
لاغ
ک
صورتِ آنان است
کھ درون فودو
اند
.تاب آورده
صورتِ آنان
کھ این جزیره را
کنند
.ترک نمی
صورتِ آنان
کھ این مکان را
دارند
.پاس می
صورتِ آنان
کھ تا پایان
رنگِ خود را
دھند
.از دست نمی
لاغِ تابلوی من
ک
.غمگین نیست
ی کسی را دارد
فقط چھره
کھ زمانی بسیار دراز
.تاب آورده است
دانم
:و می
آن چھره
آرام
آرام
ی خودم
بھ چھره
.شبیھ شد
VI
گویی نقاش
در توفان ایستادم
در توفان
.ایستادم
آن پاییز
باد
سھ روز
و سھ شب
.بازنایستاد
ھا
بام
.کنده شدند
ھای ماھیگیران
قایق
.شکستند
فریادھای مردم
بر جزیره
.پخش شد
توانستم
دیگر نمی
در کارگاه
.بنشینم
دانم
نمی
چھ چیز
.مرا بیرون کشید
تنھا با عصایی
،در دست
بارانی
،بی
بھ سوی صخره
.رفتم
ھا
موج
ھا
چون کوه
خاستند
برمی
ریختند
.و فرو می
باد
دادم
.ھل می
اگر یک قدم دیگر
داشتم
،برمی
دریای سیاه
بلعید
.مرا می
و با این ھمھ
:عجیب بود
.نترسیدم
،برعکس
ھر دو دستم را
.گشودم
باد
ام را
ی جامھ
لبھ
،درید
بھ درونم
،آمد
یک بار
در تنم
،چرخید
و دوباره
.بیرون رفت
برای نخستین بار
فھمیدم
ایستادن
درون فودو
.یعنی چھ
در خشکی
از باران
کردم
.دوری می
در برابر باد
پوشاندم
.خود را می
از توفان
ترسیدم
.می
ھا
ی این
ھمھ
بیرون از من
.بود
ھا
ی این
ھمھ
چیزھایی بودند
کردند
.کھ تھدیدم می
،اما آن روز
،بر صخره
.فھمیدم
فودو
بیرون از من
.نبود
فودو
ھمان جایی بود
کھ من در آن
توانستم
می
.وجود داشتھ باشم
توفان
.بدبختی نبود
توفان
ای بود
لحظھ
کھ فودو
خود را
ترین شکل
در ژرف
دھد
.نشان می
،و من
،تنھا در آن لحظھ
سرانجام
بخشی از فودو
.شدم
بھ کارگاه
بازگشتم
و شروع کردم
.بھ نقاشیِ دریا
دریای من
.آرام نبود
دریای من
ھمیشھ
.آشوب داشت
،سیاه بود
،زبر
.زنده
پرسیدند
:آدمیان می
چرا دریایی آرام«
کشید؟
»نمی
:پاسخ دادم
،دریایی کھ من دیدم«
».ھرگز آرام نبود
،آن روز
،بر صخره
دریایی را دیدم
کھ تمام عمر
اش
باید نقاشی
کردم
.می
VII
گویی نقاش
ھا را رھا کردم
رنگ
ھا را
رنگ
.رھا کردم
ھایی داشتم
رنگ
کھ از توکیو
.آورده بودم
،آبیِ کبالت
،سرخِ کادمیوم
،اولترامارینِ ژرف
.شنگرفِ روشن
قیمت بودند
ھایی گران
،رنگ
،آمده از اروپا
و ھر تیوبشان
.ارزشی داشت
مدتی دراز
با دقت
.نگھشان داشتم
پروا
بی
بھ کارشان
بردم
.نمی
کردم
پاکشان می
و بھ جای خود
گرداندم
.بازمی
اما ھرچھ بیشتر
در این جزیره
،زیستم
احساس کردم
ھا
آن رنگ
از من
شوند
.دور می
آبیِ کبالت
توانست
نمی
دریای این جزیره را
.بکشد
آن دریا
تر بود
،سیاه
،زبرتر
تر
.ژرف
سرخِ کادمیوم
ھیچ کجای
این جزیره
.نبود
اینجا رنگی نبود
کھ چنین
.فریاد بزند
اولترامارین ھم
.نبود
شنگرف ھم
.نبود
ھا
یک از آن رنگ
ھیچ
زبانِ این فودو
.نبود
روزی
ھا را
آن رنگ
یک جا
.گرد آوردم
زمانی بسیار دراز
ھا
بھ آن
.نگاه کردم
ام
نورِ جوانی
.بودند
گواهِ موفقیتم
.بودند
غرورم
.بودند
ھای
اما رنگ
این جزیره
.نبودند
دورشان
.نینداختم
فقط
در کشویی ژرف
گذاشتمشان
و دیگر
ھرگز
.بیرونشان نیاوردم
ھا
بھ جای آن
ھایی تازه
بھ رنگ
اجازه دادم
.بمانند
،خاکِ زرد
،مرکبِ سیاه
،و رنگِ علفِ خشک
کھ با دستِ خود
.ساختھ بودم
درخشیدند
.نمی
فقط
.سھ رنگ
آدمیان
زده شدند
.شگفت
ھا«
این رنگ
زیادی کم نیست؟
ھای بیشتری
باید رنگ
».بھ کار ببرید
توانستم
نمی
.پاسخ دھم
فقط
دانستم
.می
تابلو
ھای بسیار
بھ سببِ رنگ
شود
.غنی نمی
ھا
وقتی رنگ
اند
،اندک
گاه
فقط آن
ھر رنگ
تواند جای خود را
می
.بیابد
اکنون
بر بوم من
فقط
.سھ رنگ ھست
دانم
:اما می
در این سھ رنگ
تمام زمانِ
این جزیره
.ھست
ھا
و میان رنگ
فضا
گذارم
.می
این فضای خالی
ترین
سنگین
.چیز است
فضای خالی
.خالی نیست
در آن ھست
،آنچھ گفتھ نشد
،آنچھ نقاشی نشد
و زمانی
کھ اجازه یافت
.بماند
— رھا کردن
.دشوارترین کار است
اما فقط پس از آنکھ
،رھا کردم
سرانجام توانستم
نقاشی را
.آغاز کنم
VIII
گویی نقاش
نامم را حک کردم
نامم را
.حک کردم
روز خاصی
.نبود
تازه
تابلویی را
بھ پایان رسانده بودم
مو را
و قلم
شستم
.می
ناگھان دیدم
ای از بوم
گوشھ
.خالی است
جای امضا
.بود
دستم
ای
لحظھ
.ایستاد
زمانی دراز
برایم دشوار بود
نام خودم را
.بنویسم
ھای توکیو
نامِ سال
تلفظِ ژاپنی را
.در خود داشت
ھای سئول
نامِ سال
سنگینیِ جھان ھنر را
.در خود داشت
ھیچ نامی
،بھ این مکان
،بھ این تابلو
آمد
.نمی
مو را
قلم
،بھ دست گرفتم
و دوباره
.بر زمین گذاشتم
مدتی دراز
.چنین نشستم
دانم
نمی
آن لحظھ
چھ چیز مرا
.ھدایت کرد
موی کوچک را
قلم
در مرکب سیاه
فرو بردم
ی بوم
و در گوشھ
یک نشانھ
.نوشتم
志.
Ji.
.اراده
.قصد
کوچک
.نوشتمش
با غرور
.ننوشتم
ای
فقط چون نشانھ
:نوشتم
،کھ انسانی
ای
با اراده
،در درون خود
در این مکان
.ایستاده است
نام ھنری
.نبود
نام رسمیِ
ھایم
برگھ
.ھم نبود
فقط نامی بود
کھ بھ خودم
.داده بودم
نھ نامی
.کھ توکیو داد
نھ نامی
.کھ سئول داد
نھ نامی
کھ استاد
یا خانواده
.داده باشد
آنجا کھ
ھایم
دست
،تھی شده بود
آنجا کھ
پیشِ فودو
،زانو زده بودم
آنجا کھ
رنگِ علفِ خشک را
،پذیرفتھ بودم
از درونم
یک نشانھ
لا آمد
.با
زمانی بسیار دراز
.بھ آن نگاه کردم
شرمنده
.نبودم
سرانجام
توانستم
نام خودم را
بر تابلویی بنویسم
کھ خودم
.کشیده بودم
اما با گذشت زمان
:فھمیدم
این یک نشانھ
فقط نام
.نبود
ی تابلوھایی
ھمھ
ام
کھ در زندگی
،کشیدم
سرانجام
ھمان اراده را
کردند
.حمل می
از این رو
آن نشانھ
امضا بود
زمان
و ھم
.عنوان
نامی
،کھ بھ خودم داده بودم
ام
ی نقاشی
عنوانِ ھمھ
.شد
برای این
چھل سال
.
لازم بود
IX
گویی نقاش
ھایم ناپدید شدند
واژه
ھایم
واژه
.ناپدید شدند
از روزی کھ
نامم را
،حک کردم
کمتر و کمتر
.سخن گفتم
حتی بھ کسانی
کھ بھ دیدنم
آمدند
،می
ھای بلند
دیگر پاسخ
دادم
.نمی
ھا
در نامھ
ھایی کوتاه
فقط جملھ
نوشتم
.می
گاھی
تمام روزی
گذشت
می
و حتی یک واژه
گفتم
.نمی
ھمسرم
گاه با نگرانی
پرسید
:می
»حالت خوب نیست؟«
من فقط
زدم
.لبخند می
بیمار
.نبودم
فقط چیزھایی
شدند
کھ باید گفتھ می
کمتر و کمتر
شدند
.می
.عجیب بود
وقتی در خشکی
کردم
،زندگی می
بسیار
گفتم
.سخن می
ھای نقاشی را
نظریھ
دادم
.توضیح می
تا دیرشب
با ھمکاران
کردم
.بحث می
ھای غربی
ی جریان
درباره
و روحِ شرق
نوشتم
.می
کردم
گمان می
ھا
آن واژه
اند
ھای من
.اندیشھ
اما پس از آنکھ
بھ این جزیره
،آمدم
.فھمیدم
ھا
بسیاری از واژه
ھای من
اندیشھ
.نبودند
ھایی بودند
فقط واژه
کھ از ترسِ سکوت
شدند
.گفتھ می
در این جزیره
سکوت
.ترسناک نبود
وقتی دیگر
،سخن نگفتم
شروع کردم
بھ شنیدن
.صداھای دیگر
،صدای باد
وقتی علف را
کند
.لمس می
ی
نفسِ بازگشتھ
.اسب کوچک جِجو
لاغ
،صدای ک
ھایش را
وقتی بال
کند
.جمع می
صدای حرکتِ
.دریای دور
ی
و زیر ھمھ
این صداھا
صدای کوتاه و پستِ
.خودِ فودو
فقط ھنگامی کھ
گفتم
،سخن نمی
سرانجام توانستم
آن صدا را
.بشنوم
روزی
:میھمانی از من پرسید
،استاد«
در این جزیره
احساس تنھایی
کنید؟
»نمی
نتوانستم
.پاسخ دھم
فقط پنجره را
اندکی بیشتر
.گشودم
باد
از شکاف
،وارد شد
یک بار
ی میھمان را
ی جامھ
لبھ
لمس کرد
.و بیرون رفت
شاید میھمان
.نفھمید
اما این
.پاسخ من بود
ای نیست
،آنجا کھ واژه
شود
فودو وارد می
و جا را
کند
.پر می
و آنجا کھ فودو
کند
،پر می
تابلو
کند
.رشد می
از آن پس
دیگر ھیچ خطِ لرزانی را
در تابلوھایم
لاح نکردم
.اص
،اگر جوان بودم
آن لرزش را
کردم
.پاک می
گونھ
اما ھمان
.رھایش کردم
زمانی بسیار دراز
:
لازم بود تا بیاموزم
زنده بودن
پیش از
.کامل بودن است
اکنون
ھا
با واژه
دھم
.پاسخ نمی
با تابلوھا
دھم
.پاسخ می
X
گویی نقاش
فودو شدم
فودو
.شدم
امروز صبح
ی کارگاه را
پنجره
.گشودم
باد وارد شد
ام را
ی جامھ
و لبھ
.لمس کرد
.برنگشتم
مو را
فقط قلم
.بھ دست گرفتم
وقتی نخستین بار
بھ این جزیره
،آمدم
از ھمھ چیز
ترسیدم
.می
از باد
ترسیدم
.می
از توفان
ترسیدم
.می
از سکوت
ترسیدم
.می
،و بیش از ھمھ
از خودم
ترسیدم
.می
ترسیدم
می
انسانی شوم
ھایی خالی
.با دست
ترسیدم
می
نامم را
.از دست بدھم
ترسیدم
می
آدمیان
.فراموشم کنند
اما اکنون
ترسم
.دیگر نمی
ھایم
زیرا وقتی دست
،تھی شدند
فودو
ھا را
آن
.پر کرد
زیرا وقتی
ھایم را
نام
،از دست دادم
نامی واحد
از درونم
.برآمد
زیرا وقتی آدمیان
،فراموشم کردند
فودو
.مرا بھ یاد داشت
در خشکی
تابلوھا
کشیدم
.می
در این جزیره
خودم
.تابلو شدم
ام
پشتِ خمیده
بھ پشتِ
اسب کوچک جِجو
.شبیھ است
چشمِ کدرم
بھ چشمِ
لاغ پیر
ک
.شبیھ است
ھای خشکم
دست
بھ رنگِ علفِ خشک
اند
.شبیھ
سکوتم
بھ صدای پستِ فودو
.شبیھ است
در جوانی
آموختم
.خوب نقاشی کنم
فقط در پیری
آموختم
چھ چیز را
.باید رھا کرد
ام
نقاشی
.دیر رسید
و درست بھ ھمین سبب
سرانجام توانست
از آنِ من
.شود
اکنون
دانم
.می
زندگی
.تبعید است
اما ھنر
.برکت است
برکتی
کھ فقط
در جای تبعید
توان پذیرفت
.می
در خشکی
نقاشی
.داشتم
در این جزیره
فودو
.دارم
و فودو
مرا
.در خود پذیرفتھ است
روزی
ای خواھد رسید
لحظھ
مو را
کھ قلم
بر زمین
.بگذارم
آن روز
باد
آخرین نفسم را
خواھد پذیرفت
و آن را
بازخواھد گرداند
،بھ مزرعھ
،بھ دریا
.بھ علفِ خشک
این
اندوھگینم
کند
.نمی
زیرا من
دیگر
بخشی از این فودو
ام
.شده
ام
زیرا نقاشی
دیگر
بھ بادِ این جزیره
.دگرگون شده است
سرانجام
.بازگشتم
اکنون
ام
.رسیده
گویی نقاش —
— پایان تک
بخش سوم
گویی تابلو
تک
صدای اثر
سکوت · فضا · ماندن